Mahlam
در دامن سکوت به تلخی گریستم
مرا صد بار هم از خود براني دوستت دارم يه زندان خيانت هم كشاني دوستت دارم مرا لايق بداني يا نداني دوستت دارم رفتـــــم، مرا ببــخش و مگو او وفا نداشت من از ابهام زنجیری که می آید نمیترسم ♥ من آن اشکی که میترسد نمی ریزم به دامانم من را گرفتند به جرم چیدن یک شاخه گل ، زیرا دستانم بوی گل میداد و هیچ وقت فکر نکردند شاید گلی کاشته باشم. خدایا ، کسی را که قسمت کسی دیگر است، سر راهمان قرار نده ! تا شبهای دلتنگیش برای ما باشد ، و روزهای خوشش برای دیگری این روزها با سکوت رفیق شده ام سکوت بامن سخن می گوید دیگر نمی توانم صدای او را نادیده بگیرم می ترسم به سکوت هم دل ببندم پای کسی در میان نیست رد پای تو همه را به شک انداخته گاهی حس میکنم تو از خیابانهایی که هر روز از آنها میگذرم کمی زودتر عبور کردهای و همه را به این خیال انداختهای که من به دنبال تو هستم از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب شاید تو می خواهی مرا در کوچهها امشب پشت ستون سایه ها روی درخت شب می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب می دانم اری نیستی اما نمی دانم بیهوده می گردم بدنبالت ‚ چرا امشب ؟ دیگر هوای برگرداندنت را ندارم هر جا که دلت می خواهد بــــرو فقط آرزو میکنم وقتی دوباره هوای من به سرت زد آنقدر آسمان دلت بگیرد که با هزار شب گریه چشمانت باز هم آرام نگیرد در چشمانم تنهاییم را پنهان می کنم، در دلم دلتنگیم را، در سکوتم حرفهای نگفته ام را, در لبخندم غصه هایم را ... آرام میروم آنچنان آرام که ندانی کی رفتهام اما وقتی جای خالیه مرا ببینی آنچنان سخت رفتهام که تمام عمر زمانِ رفتنم را فراموش نکنی....! نقــّـــــــــاشِ خــــوبی نــــبودم... اما به لطـــــــــــفِ تــــــــــو... انـــتظــــــار را دیـــــــــــدنی میکـــــِـــــــشـَـم....!!!! بــــــــیا تا پیدا شم تـــــــــــــو بـــــــــاش تا مـــــن باشم هــــــــــــــنوز میــــــــشینم به هــــــــــوای دیــــــــــدن تـــــــــو تـــــــــــــو بــــــــــا این دل کندن کــــــــــــــجا رفتی بی مـــــــــن بــــــــــــــــــــــگو ، نزدیکم بـــــــــــــه شـــــــب رسیدن تــــــو بــــــــــــــیا کــــــــه رهـــــــــاشم از این همه درد کـــــــــــه صـــــــــداشم از این شــــــب سرد کــــــــه تــــــــموم بشه فاصله هــــــــــا از من فاصــــــــــــله بگـــــــــــــير . . . هر بار که به من نزديک مي شوي . . . باور مي کنم هنوز مي شود زندگي را دوست داشت ! از من فــــــــــــاصله بگـــــــــــــير . . . خسته ام از امــــــــيدهاي کــــــوتاه !.!.!
ﮐﺎﺑﻮﺱ ﻣﯽ ﺩﯾﺪﻡ
ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ
ﺗﺎ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺷﺖ ﭘﻨﺎﻩ ﺑﺒﺮﻡ...
ﺍﻓﺴﻮﺱ...
يادم رفته بود
كه از نبودنت به خواب پناه برده بودم .
گفتم خدايا از همه دلگيرم. گفت حتي از من؟
گفتم خدايا دل بسته ام. گفت به غير من؟
گفتم خدايا دوستت دارم. گفت بيش از من؟
گفتم خدايا چقدر دوري. گفت تو يا من؟
گفتم خدايا اينقدر نگو من. گفت من توام / تو من
ببار باران که دلتنگم....
مثال مرده بی رنگم ببار باران کمی آرام....
که پاییز هم صدایم شد
که دلتنگی و تنهایی رفیق با وفایم شد
ببار باران بزن بر شیشه قلبم....
![]()
![]()
![]()
بگذار تا بگرییم به پریشانی خویش
که به جان آمده ایم از بی سر و سامانی خویش
غم بی همنفسی کشت مرا در این شهر
در میان با که گذارم غم پنهانی خویش
خدایا بلا اندر که در این ساحل دگر امیدی نیست
تا با آن سو کشم کشتی طوفانی خویش
گفتم ای دل که چو من خانه خرابی دیدی
گفت ما خانه ندیدیم به پریشانی خویش
![]()
![]()
![]()
راهی به جز گـــــریز برایم نمانـــــــده بود
این عشــــق آتشــــین پر از درد بی امیــــد
در وادی گنــــاه و جنــــونم کشانــــــده بود
رفتــــــم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را
با اشک های دیده ز لب شستـــــشو دهــــم
رفتـــــــم که ناتمام بمانم در این ســـــــرود
رفتـــــــم که با نگفته به خود آبــــــرو دهـم
رفتــــم مگو، مگو، که چرا رفت، ننگ بود
عشـــــــق من و نیــاز تو و سوز و سـاز ما
از پرده ی خموشی و ظلمت، چو نور صبح
بیرون فتــــــــاده بود به یکـــــــباره راز ما
رفتم، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لا به لای دامن شبــــــرنگ زندگـــــــی
رفتــــم، که در سیاهی یک گور بی نشــان
فارغ شوم ز کشمـــکش و جنگ زندگـــــی
من از دو چشم روشن و گریـــان گریختـم
از خنده های وحشــــی طوفان گـــــریختم
از بســـــتر وصال به آغوش سرد هجــــر
آزرده از ملامت وجـــــدان گـــــــــریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بســوز
دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیـــــر
میخواستم که شعله شوم سرکــــشی کنــم
مرغی شدم به کنج قفـــس بسته و اسیـــر
روحی مشوشم که بشی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخــــی گــــــــریستم
نالان ز کرده ها و پشــــیمان ز گفتـــه ها
دیدم که لایق تو و عشــــــــق تو نیســـتم
![]()
![]()
![]()

ایـــــــــــــن روزها...![]()
![]()
![]()
کسي ديگر نمي پرسد چرا تنهاي تنهاي
و من گريان و نالانم و من تنهاي تنهايم
درون کلبه ي خاموش خويش اما
کسي حال من غمگين نمي پرسد
ومن درياي پر اشکم که طوفاني به دل دارم
درون سينه ي پر جوش خويش اما
کسي حال من تنها نمي پرسد
و من چون تک درخت زرد پاييزم
که هر دم با نسيمي ميشود برگي جدا از او
و ديگر هيچ چيز از من نمي ماند
![]()
![]()
![]()
| Design By : ParsSkin.Com |





